تولد 2 سالگی و خاطرات اولین مسافرت نسبتا دور کیارشی
ســـــــــــــــــــــــلام به همه دوستای عزیزم.....
پوزش میخوام از همه دوست جونای عزیزم بابت غیبت طولانی که داشتم و مرسی از همه دوستای عزیزم تو این مدت جویای احوالم بودن و نگران از نبودنم.. در عوض ایندفعه اومدم و دست پر هم اومدم......
اول از همه یه توضیح کوچولو بدم بابت نبود این مدتم.... البته فک کنم همه مامانای مهربون درکم میکنن....
راستش جوجو کیارش این روزا اونقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر شیطون شده که باور کنین زمان کم میارم واسه انجام خیلی از کارام......
راستش نمی دونم از کجا شروع کنم..... همین جوری مینویسم تابلکه یه جا بتونم جمع و جورش کنم ..... از الان بگم که با یه پست طولانی روبرو هستیناااااااا.... یه وقت نگین نگفتی.....
خوب جونم واستون بگه ..... حدود 2 ماهی مونده بود به تولد جوجو که کم کم به فکر این افتادم که تولد امسالشو چیکار کنم و .....
راستش چون سال قبل تولدشو مفصل گرفته بودیم دیگه امسال همچین قصدی نداشتم ...از طرفی هم جوجو که پاره تنمه اونقدر شیطون شده که حتی نمیزاره غذا بپزم چه برسه به انجام تزیینات تولد.....
با اینکه این تصمیمو گرفته بودم.... ولی بازم یه تولد شد با تم آبی و دو روز مهمونی....
روز اول دوستامون بودن و روز دوم خونواده ها مون.....
خداییش خیلی سخت بود اداره مهمونی توی دو روز اونم کارمند باشیو یه فسقلی شیطون هم داشته باشی....
خوشبختانه هر دو روزشم به بهترین شکل ممکن سپری شد و میشه گفت یه جورایی عالی بود....
ولی طفلی کیارشم.....
واسه خاطر اینکه اذیتم نکنه و خودش اذیت نشه و من بتونم به کارام برسم،2 روزو گذاشته بودمش پیش خواهرم که کیارش عاشقشــــــــــــــــــــــه...... ولی........ بقول مامانم بچه به محبت مامان بیشتر از خاله نیاز داره...... فداش بشم من که دیگه روز تولدش طاقتش تموم شد و کلی بهونه گیری می کرد.....
ولی با این اوصاف باز خوش گذشت و سعی کردم همه چی رو به بهترین شکل ممکن برگذار کنم....
کیارشی پارسال بعد تولدش کلی ما رو با کارای جدیدش سورپرایز کرد.... امسال هم دقیقا عین پارسال،بعد تولدش شروع کرد به سورپرایز کردن منو باباییش....
پسمل گلم یه جورایی تک کلمه ایی صحبت میکرد مثل بیا برو ندن (نکن) و ....
بعدش کم کم شد دو کلمه ایی... الان دیگه ماشالله 3 یا گاهی به 4 کلمه ایی هم میرسونه...
مثل مامان بیا بشین.....
حاجی بابا بیاد....
بریم خونه مریم یـــــــــــــــــــــــون(مریم جون)
بابا آمد.....
مامان کیارش بیاد.....
مامان کیارش بغلم کنه......
مامانی دوست دارم.....
مامانی نــــــــــــــــــــــــازه.... (فداش بشــــــــــــــــــم من.... گاها که از دستش کفری میشم و یه کم چپ چپ نگاش میکنم،بغض میکنه و با گریه این جمله رو میگه..... )
بابایی رفته سر کار..... و ......
نمی دونم گفته بودم یا نه.... ولی بازم میگم.....
کیارشی یه مدت منو باباییشو با اسم کوچیکمون صدا می کرد که من دلم ضعف میکرد واسه این کارش ...... ولی همه مخالف این کارش بودن.... واسه همین دیگه ترکش دادیم....
جوجو همچنان میره مهد.... مهد اولشو چون زیاد ازش راضی نبودم واز هیچ آموزشی خبری نبود و اینکه همه می گفتن کیارشی یه جورایی اعتماد به نفسش اومده پایین و ....تصمیم به تعویضش گرفتم..... بردمش یه مهد که میشه گفت تا حدی عالــــــــــــــــــیه..... از آموزش های کم و بیششون یه جورایی میشه گفت راضیم!
کلی تغییران محسوس تو کارا و حرکات و حتی حرف زدن کیارشی میبینم... خدا رو شکر....
از دیگر کارای جوجو.... خوندن چند تا شعره.... به این ترتیب که یه مصرعشو من می خونم مصرع بعدیشو جوجو تکرارمیکنه.... جالب اینه که حتی اگه نتونه کلماتشو زمزمه کنه.... آهنگشو زمزمه میکنه.... بچم کم نمیاره.....
مثل .... یه توپ دارم ....
یا تاب تاب عباسی ....
یا لالایی هر شبم واسش.... خوشگل زیاد پیدا میشه تو دنیا ...اما هیشکی کیارش مامان نمیشه....
یا من عاشق تو هستم من تو رو میپرستم ....
یا من میگم کیارش من .... جوجو میگه : تـــــــــــــــــــــــا نداره من میگم از خوشگلی .... جوجو میگه ناز نداره و ................
عمو زنجیر باف.... کیارش داد میزنه بـــــــــــــــــعـــــــــلــــــــــــــــــــــــــــــه.....
یه شعر ترکی هم بلده.... ال اله..... دومه دله..... و ....
شبا بابا جونش عادتش داه به قصه گرگ و بز بز قندی.... اوایل اصرار داشت هی بخونیم واسش ... یه شب کلی اصرار کرد،ما هم خسته ، خودمونو زدیم به خواب،یهو دیدم داره قصه رو خودش واسه خودش یه جورایی می خونه... (گرگ اومد... بز بزی اومد... منم منم مامانتون.... خورد... آخ شد.... رفت... لالا ...)
از بعد تولدش بگم واستون:
یه ماهی بعد تولد دو سالگیش بود که تصمیم گرفتیم اولین مسافرت طولانی کیارشو بریم...
یه جورایی میترسیدم اذیت کنه و اذیت بشه..... از هزاران نفر مشاوره گرفتم... مامانم پیشنهاد داد بزاریم پیش اونا ،خودمون بریم... فکر کردم دیدم نه دل خودم اجازه این کارو میده نه خود کیارش تحمل 5 روز دوری رو داره....
سفر مون به کیش بود.... هر چند تو این سفر جوجو خیلی خیلی خیلی شیطونی کرد و به واضح می تونم بگم دمار از روزگارمون در آورد ولی باز همه چی عالی بود و خیلی خیلی خیلی خوش گدشت..... جای همگی خالی ...
یکی از خاطرات سفرشم اینجا میگم : یه روز تصمام گرفتیم بریم بازی های دریایی... یکیش سوار شدن به قایق بادی بنانا بود.... کیارشی رو نمی شد سوارش کرد... به رانندمو سفارششو کردم دم ساحل پیشش باشه.... باهاش شن باز کنه .... موظبش باشه خیس نشه ... آفتاب زده نشه.... نره سمت دریا و وو .... گفتم تا 10 مین بر میگردم.... رفتیم برگشتیم.... مرده گفت پسرتونم بیارین سوار بشه.... عکسشو بگیریم.... همین که جوجو سوار شد.....بچه ها اونقدر تکونش دادن قایق چپ کرد... افتادیم تو دریا ... خوشبختانه عمق آب زیاد نبود ولی با این حال کیارش خیلی ترسیده بود ..... و خوشبختانه هوا که خوب بود احتمال سرما خوردگیش به 0 میرسید.... بدیو بدیو بردم خشکش کردم و لباساشو عوض کردم .... ولی خوب ... خودم خیلی ترسیده بودم!
حالا بریم سراغ عکسای جوجو :
اینجا رستوران دیدنیها ی کیشه... جوجو بهنه گیر شده بود... مجبورا با این بازی مسخره میخندوندمش و مجبورش میکردم بشینه سر جاش! دیگه ماجرای نیم ساعت بعدشو نمیگم که حالتو بد نشه.... فقط تا این حا بگم که یهو دیدم جوجو نیم ساعتی آروم نشست و منم با خیال راحت مشغول خوردن غذام شدم ، غافل از اینکه ایشون مشغول یه خرابکاری جدید بودن.......... یهو دیدم بوی خوشایندی نمیاد... با کمک بابایی که رفتیم پوشکشو تعوض کنیم... با یه صحنه وحشتناکی روبرو شدم که تو عمرم ندیده بودم.... تا حدی که مجبور شدیم ... کل لباساش که سهله.... از صاحب رستوران بخواهیم اون صندلی رو هم بشوره!!!!!!

یکی از خیابونای زیبای کیش....ساعت 3 نصفه شب...

کارتینگ کیش... هر کاری میکردیم ... نمیتونستیم ار ماشین جداش کنیم...

یه شب تقریبا بادی.... کنار اسکله....

خنده -گریه یا گریه-خنده (وسط گریه بهش میگم نگا کن عکستو بگیرم... با زور میخنده)

پدر و پسر آماده رفتن به کنسرت بهنام صفوی ....

واما عکسای تولد کیارشی در 92/11/10:
یادبود های تولد کیارشی... یه ماشین کوچولو طوسی رنگ( تمش آبی و طوسی بود)

میز شام... عکس از دسرمامو یادم رفت... این عکسا رو هم که میبینین دوستای گلم زحمتشو کشیدن!



جعبه یادیود های جوجو...

فعلا همینا.... به زودی بر میگردم با خاطرات نوروزی کیارش.....
پیشاپیش عید همتون مبارک...... با آرزوی بهترین ها واسه همه مامان بابا های عزیز و نی نی های جیگر تو سال جدید.......


تولد 2 سالگی و خاطرات اولین مسافرت نسبتا دور کیارشی 
